
مي خواهم از تنهايي و سكوت دلگير شب
برايت بنويسم
از اون ستاره هايي كه پس از رفتن تو به من
چشمك نمي زنند
از ماه كه فقط گهگاهي خودش را از
پشت ابر ها به من نشان مي دهد
و جغد هايي كه ديگر شبها
تا صبح بيدار نمي نشينن !
پس از رفتن تو بادها به شيشه نمي زنند !
و سكوتم را نمي شكنند !
نمي دانم چرا عقربه هاي ساعت
به حركت در نمي آيند ... !!
اينجا كسي به سراغم نمي آيد
اگر هم مي آيد از تو مي پرسد ؟!!
انگار كه پس از رفتنت
حيات هم از بين رفت ...
نجمه ( ستاره ي تنها )


















روزهاي زيادي براي تو نوشتم به ياد و با يادت
و هيچ وقت فكر اين را كه
قلم براي جدايي از تو خواهد نوشت را نمي كردم
امروز بي قرلر از ديدنت باز به انتظار آمدنت نشستم
ولي نيامدي !!
چه سخت گذشت نيمه هاي شب
مي گويم تسكين اين دل كوچك من باش
باز بي خيال حرفهايم به آن خنديدي
چگونه تو را براي خود بگذارم آسان است
اما ...
اما تو نيز بايد بخواهي
بدان نه روزهايت مال من است
نه از شبهايت سهمي مي برم
به قلم مي گويم بنويسد كه چرا نتوانستم
تا بحال
دل نبستن را از تو بياموزم ...
نجمه (ستاره ي تنها )